تبليغاتX
بهاره
 

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي..

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي..

براي همه وقت هايي كه با غصه ها و مشکلاتم شريك شدي..

براي همه وقت هايي كه با من به گردش و سفر آمدي..

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي..

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي..

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي و به من اعتماد بنفس دادی.. 

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي و مرا تا بهشت رهنمون بودی..

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي..

براي همه وقت هايي كه با حضورت برايم شادي به ارمغان آوردي..

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي و در کنارم مرا به آرامش رسانیدی.. 

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي..

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي..

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را نشنيدي..

از تو متشکرم ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:42 توسط آرام |


 

بهاره عزیز :

 

وقتی ولم کردی و رفتی ،

اول گریه کردم ، بعد با خاطراتمون زندگی کردم ...

وهر بار که  خوبیهام رو دیدم ،بیشتر به ارزش خودم پی بردم ،

و آروم آروم خاطرات با ارزشم رو از وجود تو پاک کردم .

و وقتی تنها شدم ،

اینبار خودم رو پیدا کردم ،

چه دوست داشتنی و چه لطیف و خواستنی .

همه اینها من بودم ،

اوهوم ..

 ازت  ممنونم که منو رها کردی .

این بار بهتر از دفعات قبل خودم رو شناختم .

با این لطفت کمکم کردی ، که جایی در قلبم برای خودم باز بشه ..

و دوباره فرصت کنم بیشتر بخودم عشق بورزم .

و بیشتر فکر کنم .

 

از هر اتفاقی یک فرصت خوب پیدا میکنم برای بهتر شدن ...

وقتی با رفتن پر شک و تردیدت که پر از نکات مبهم و مخفی کاری بود ،

تیری به قلبم  زدی و بهم یاد دادی چطور میشه درد و تحمل کرد ،

  درد مخفی کردن حقیقت  و وارونه جلوه دادن اون  ...

وقتی دردش رو احساس میکردم ، فقط میتونستم گریه کنم ،

نه بخاطر رفتنت ، بخاطر خراب شدن کاخ آرزوهام ،

پاره شدن قلب عاشق و پر احساسم که توسط تو به غارت رفته بود .

 چه درس مهمی یاد گرفتم ،

نباید اینقدر راحت با احساس کسی بازی کنم...

نباید بهش اس ام اس عاشقانه بدم و اونو  به عشقی که لیاقتش رو ندارم امیدوار کنم ...

نباید قلب کسی رو به این راحتی  بشکنم ،

 و به خودم گفتم چه ساده همه چیز رو از دست دادم ..

بازم به خودم گفتم : این هم یک فرصت دیگه تا چیزهای بهتر بدست بیارم .

پس یاد گرفتم خودم رو شفابدم ...و دوباره از هیچ به همه چیز رسیدم ...

و اینها رو مدیون تو هستم .

 

میدونی :

 همه قلبم رو بعد از سفر دبی بتو هدیه دادم و بهت اجازه دادم ،

هر چقدر میخواهی فشارش بدی و داغونش کنی .

وای خدای من با قلبم چکار کردی ؟؟؟

همه دنیا توی قلبمه ، همه آدمها با خوبی ها و بدیهاشون ،

همه رو دوست دارم و میتونم  به همه عشق بورزم ،

حالا قلبم اونقدر وسیع و بزرگ شده که میتونم همه دنیا رو توش جا بدم ،

 و لی چرا نمیتونم کاری کنم که تو توش بمونی ؟؟؟

 

 میخوام خوب باشم ، اینقدر خوب که ازهر اتفاق بدی یک اتفاق خوب بسازم .

و هر چیزی که فکر میکنم بده تبدیل به یک چیز خوب کنم .

میدونی زغال و مداد سیاه و دوده و الماس همشون کربن هستن ،

 اما الماسه تحت فشار و سختی الماس شده ،

ولی بقیه این لیاقت رو نداشتن یا به بهانه های واهی نه عرضشو داشتن و نه موقعیتشو .

احساس الماسه الان تو وجودمه  و اینو مدیون تو ام .

 

بعد ریختن الماسهای قشنگ چشمام به پات ،

تو حتی جرات گقتن یک کلمه حقیقت  رو هم نداشتی،

 جرات یک تماس از راه دور و یک اظهار ندامت و خودت رو  پشت  یک مشت مترسک آدم نما ،

 قایم کردی .چه حرکت بی نقصی ..فقط انسانهای بزرگ بهای این الماس قشنگ  رو میدونن ..

 و تو ....

ازت متشکرم .

 

 

میدونی :

وقت با ارزشم رو بجای اینکه صرف تو کنم ،

صرف خودم میکنم ، تا بهتر بشم ..

تا بهترین و انسان ترین و شریف ترین موجود دنیا رو  که میتونم، از خودم بسازم ..

فکرش رو بکن !

دوست داشتنی ترین آدم دنیا .

و اون موقع خودم رو بهت تقدیم میکنم .

اگه لیاقتش رو داشته باشی بدستم میاری

و اگه نه ....

 

دوست دارم بغلت کنم ،

و خوب به خاطر بسپارم ،

 چه کسی رو از دست دادم ..

و چه کسی من رو از دست داد .

 

خواهش کردم راستش رو بگی ماهها خواهش کردم ،

 قبل رفتنت میدونستی برا چی میری و خودت معترف بودی دیگه نمیایی ،

اما من اونقدر باورت داشتم که تو ذهنم نمی گنجید که بری و پشت سرت و هم نگاه نکنی .

 

وقتی بهم حقیقت رو نمیگی ،

 احساس میکنم اونقدر خوب و قوی نبودم ، که تو به من اطمینان کنی .

و من رو لایق دونستن حقیقت ندونستی .

سعی کردم در موردش باهات صحبت کنم و اطمینانت رو بیشتر جلب کنم ،

که من به اندازه تو  ظرفیت دارم و لایق شنیدن حقیقت هر چند تلخ هستم .

حتی اگه به اندازه خیانت ،  تلخ و گزنده باشه ...

 

و اگه باز بهم دروغ گفتی ، این بار ازت خواهش میکنم  دوباره با هم حرف بزنیم 

 نه اینکه حرفهای دلمون رو از غریبه ها بشنوم .

 

چون احساس میکنم به اندازه کافی قانع نشدی  و هنوز  به من اطمینان نداری .

و اینقدر باهات حرف میزنم تا احساسم رو درک کنی .

 

اگه باز دروغ گفتی یا از ترس لب نزدی و جوابی به من ندادی ،

 ازت خواهش میکنم از من نترسی و روراست باشی و

  به حرمت لحظه هایی که در کنار هم به آرامش رسیدیم ،

 باورم داشته باشی و حقیقت رو بگی .

 

و اگه باز دروغ گفتی ، مطمئنم تو یک دروغگو هستی

و اگه بخوام باهات زندگی کنم باید مثل تو دروغگو باشم ..

پس از کنارت رد میشم  با این فرق که یاد گرفتم که چطور

یه دروغگو رو بشناسم .

 

  حتی اگه ماهها بهم اس ام اس عاشقانه بده ،

  ساعت ها پای تلفن قربون صدقم بره ،

  و روزها و شب های متمادی ادعای  دوست داشتنم رو بکنه .

  هر چند در باورم نمی گنجه اونهمه عشق و محبت واقعی نبوده باشه .

 البته با سعی و تلاش میشه هر دروغگویی رو تبدیل به آدم راستگو کرد

 ولی بشرطی که عاشقش باشی و اون لایقت باشه ...


میدونی من به عشقت شک داشتم همیشه دچار  تردید بودم  ،

 خودت هم اینو از اول میدونستی اما بهت فرصت دادم خودت رو ثابت کنی .. اما افسوس

 

 

دیروز شیطان رادیدم ، حوالی شهر ریاو تذویر، بساطش را پهن کرده بود ، فریب میفروخت ،

مردم ساده شهرستانی از دور و نزدیک آمده و دورش جمع شده بودند و هیاهو میکردند .

توی بساطش همه چیز بود ، دروغ ، ریا ، فریب ، نیرنگ ، خیانت ،....

هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد .

 بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و

 بعضی پاره ای از روح شان را . ..

بعضی ایمانشان و بعضی عزت نفس شان را ..

و بعضی شرف و انسانیت شان را...

 

شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد ، حالم را بهم میزد

دلم میخواست همه نفرتم را تف کنم توی صورتش ...

انگار ذهنم را خواند ، موذیانه خندید و  گفت :

من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و آرام نجوا میکنم .

نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم که چیزی ازم بخرد ، آدم ها بخاطر

 بخل و حسد و غرور ، خود دورم جمع میشوند .

 

سرش را نزدیکم آورد و گفت : تو با این آدم های ساده  فرق میکنی ، تو زیرکی و مومن .

زیرکی و ایمان آدم را نجات میدهد . اینها ساده و گرسنه اند و بجای هر چیز فریب میخرند ،

فریب رها کردن عشق پاک .. فریب انتخاب راههای نادرست بجای راه صداقت و ایمان ..

 

از شیطان بدم میآمد ، حرفهایش اما شیرین بود ،آخه  با همین حرفهای شیرین تو راهم فریفته بود .

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت و گفت ...

ساعت ها در دفترش کنار بساطش نشستم ، تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیز هی دیگر بود .

دور از چشم شیطان آنرا برداشتم و در جیبم گذاشتم ، با خودم گفتم:  بگذار یک بار هم  شده کسی چیزی از شیطان بدزدد ،بگذار یک بار هم او فریب بخورد .

 

به خانه آمدم و درب جعبه عبادت را باز کردم ، توی آن جز : ریا ، و نیرنگ و فریب ، چیزی نبود .

فریب خورده بودم  با گفته های دلگرم کننده اش ...

با تفکر رهایی تو  برای آنکه مشکلاتت رو خارج از تصور ، هم برای تو و هم برای من جلوه گر ساخته بود ،

با تفکر رهایی تو از ترس آینده ای که ممکنه هیچ وقت نسلی از من و تو بر جا نمونه و همیشه در این حسرت بمونیم.

و هزارن هزار ریا و نیرنگ و دروغی که تحویلت داده بود و تحویلم داده بود .

بی اخیار اشک در چشمانم حلقه زد میخواستم برم یقه نامردش را بگیرم

و جعبه دروغین عبادتش را بر سرش بکوبم .

به سجده افتادم  ، خدا رو شکر کردم و خواستم کمکم کنه ...

از خدا خواستم دلم رو به نور و معرفت الهی روشن کنه ...

 

خدای من چقدر سبک شدم ...

دارم به این فکر میکنم که آیا باز یه فرصت تازه بتو داده میشه،  تا یکی  مثل من رو پیدا کنی ؟

یا خدا با عذاب و درد ، دلهایی رو که شکستی مرحم میکنه ...

 آره درسته این دنیا دار مکافاته باهر کی بد کنی نتیجشو میبینی حتی اگه اون طرف دنیا باشی ...

 

عزیزم  با اینکه تا آخرین لحظه با سیاهی قلبت و تظاهر به دوست داشتن ،

زندگیم رو سر شار از دلشکستگی کردی ،

خداوند اونقدر به من عشق داد که سرشار از عشق و شادی شدم .

اونقدر سرشار که میخوام همه دنیارو در این عشق  و شادی شریک کنم ،

و اصلا دلم نمیخواد کسی و غمگین ببینم ، حتی تورو ...

امیدوارم تو هم مثل من سرشار از عشق باشی تا همه دنیا تو قلبت جا بگیره  .

 

 دوستت دارم .

دلم برای عشق به تو

و دوست داشتن ات

تنگ خواهد شد

 

دلم  برای آرامش آغوش ات

تنگ خواهد شد...

 

دلم  برای

تنهایی..

انتظار کشیدن

و تلفن هایت ،

تنگ خواهد شد

 

دلم برای شادی هایت

آمدن هایت و

دردهای رفتن ات

تنگ خواهد شد ...

 

و پس از مدتی

دلم برای آنکه

دل تنگ دوست داشتن ات

بشوم

تنگ خواهد شد ...

 

 

 

اگه لیاقتش رو داشته باشی بدستم میاری

و اگه نه ....

 

دوست دارم بغلت کنم ،

و خوب به خاطر بسپارم ،

 چه کسی رو از دست دادم ..

و چه کسی من رو از دست داد ..

 

۲۹ دی ماه ۱۳86 

 تهران فرودگاه مهر آباد

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:30 توسط آرام |


 

 

خدایا کمکم کن

 

       تا خودم رو پیدا کنم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 16:15 توسط آرام |


 

بهار عزیزم :


از صبح تا حالا دارم سعی میکنم که یه مطلب خاص بنویسم, دلم میخواست برای یه آدم خاص (تو) یه مطلب خاص می نوشتم, ولی دورغ چرا هر چی فکر کردم هیچ آدم خاصی پیدا نکردم که بخوام براش یه مطلب خاص بنویسم, بعدش گفتم اصلا چرا باید بنویسم؟ خیلی چیزها رو نباید نوشت .. باید اونها برای همیشه برای خودت نگه داری.. بعضی از آدمها هم نباید بدونن که تو چه احساسی نسبت بهشون داری...

 اینها روهمینطوری نمیگم .. شاگردی کردم تا یاد گرفتم...!  

میدونی چیه؟ اصلا یه جورایی هنگ کردم.. از بس فکرهای مختلف  در مورد آدمهای مختلف که اطراف تو هستن،  توی کله ام میچرخن, دیگه خودم نمیدونم از دست کی ناراحتم و از دست کی ناراحت نیستم, کدومشون رو دوست دارم و کدومشون رو دوست ندارم... ! ولی فقط از یه چیز مطمئن هستم میدونم با همه این آدمهای که تو اطراف تو  هستن ولی تو باز تنهایی چون منو کنار خودت نداری .

 

میدونی؟؟وقتی ناراحتی ، یعنی تو یه چیزی، باز به خودت راست گفتی(این نظر شخصیمه )
وقتی غمگینی یعنی یه نفر که برات مهم بوده کاری رو کرده که نباید می کرده!!!

و یایک نفر که برات مهم بوده کاری رو که باید می کرده، نکرده....

می شه هم به روی خودت نیاری و تموم بار این غم رو بندازی گردن همون نفر دیگه!!!...

آهان راستی؟؟

یه تجربه تلخ بهم ثابت کرد که هیچ  قولی دائمی و قابل اعتماد نیست ، چه قولهایی که به خودمون می دیم ، چه اونهای که به دیگران می دیم.

با این حال قولهای زنانه باور پذیر تره ، چون یک زن با قلبش تعهد می ده اما یک مرد با عقل و منطقش اما تو با چیت به من قول دادی ؟

حرفهای قشنگی که از بطن قلبت بود  ومن و به دوست داشتن های عاشقانت سوق میداد ، یا واقعیت زندگی که برام مثل یک باور بود و تو این باور رو از  عمق ذهن روشنت  بیرون کشیدی و به من دادی؟   
میدونی  :
*چرا نمی فهمی!  باید بلندتر گام برداری، اینطوری هیچ وقت بهم  نمی رسیم!

*بهم گفتی:احتیاط کن... دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است....

ولی من مطمئن نیستم؛ خیلی وقتها دیر رسیدن درست به اندازه هرگز نرسیدن بی فایده ست.

مگه نه؟؟؟

*تنها آنکسی که روحم را بر انگیخته باشد ، می تواند جسمم را بر انگیزد. (ویل دورانت)

(من هنوز پیداش نکردم...شایدم پیداش کردمو از دستش دادم و  نمی خوام باورکنم!!!!)

اما از یه موضوعی کاملا مطمئنم...دیگه تا آخر عمرم عاشق نمیشم!!!

چون تجربه بهم ثابت کرد هیچ کس لیاقت عشق پاکم رو نداره حتی اونی که ماهها ادعای

عاشق بودنم رو داشت . به قول قمیشی :

هر رفیق راهی با من دو سه روزی هم سفر بود

ادعای هر رفاقت ، واسه من چه زود گذر بود

 

هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد

 

اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید

همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

''ما یک بوسه را به خاطر می سپاریم و به آن فکر می کنیم، آنها یک بوسه را آسانی فراموش می کنند. تا وقتی ما یادمان می ماند و آنها یادشان می رود.... به نظر می رسد هیچ گاه بهم نزدیک نمی شویم. "(اوربانا فالاچی)

 

 در تاریکی به تو رسیدم.

در تاریکی از تو جدا شدم.

نه! ساده نشو!

بین دو تاریکی

هیچ نوری نبود ، حتی از قلب به ظاهر عاشق تو ...
چه آدمهایی که بر صفحه مکرر روزهام

نقطه گذاشتند

نقطه هایی که هرگز پاک نشدند

اما به سبب حضورشان

هیچ اتفاق مهمی نیفتاد،

 الا اینکه تو رو با حرفهای پوچ و ابلهانه ازمن جدا کردند !!!
 دیشب داشتم فکر میکردم:چرا اونها اینطوری اند؟
لعنت به همشون!!!!

آدم هایی که دیوونه خطاب می شن...

دنیای خودشونو می سازن و در همون دنیا هم زندگی می کنن و در همان هم از دنیا می رن...
می خوام دیوونه باشم.
دنیای خودمو می خوام...
دنیایی که توی اون نیازی وجود نداشته باشه... تا یکی مثل تو بیاد  و دست رو نیاز هام بذاره ..

و با احساس دوست داشتن چشم عقل و منطقم رو کور کنه .
*میدونی؟؟...می خوام یه چیزی بگم!!!

اصلاً خود ِ من کیهِ؟ چیهِ؟ خودمم نمی دونم... اونوقت کلی آدم هستن که می گن من رو می شناسن... خنده دار نیست؟ هر روز توی خودم چیز جدیدی پیدا می کنم که یه عمر نهان بوده و تازه فضا رو برای آشکار شدن مستعد دیده و آشکار شده و دیگران می گن من رو می شناسن! من خودم خودم رو نمی شناسم!!!

اکثر اوقات احساسات آدم با هم در تضاده...

مثلا وقتی حال نوشتن نداره...احساس میکنه حتما بقیه باید بدونن چرا نمی نویسه....

یا اینکه وقتی یه نفر و دوست داره ...احساس میکنه داره اون آدمو از دست میده....

یا وقتی یه جای بلندی رو میبینه احساس میکنه میخواد از اون بالا بپره پایین...اما از طرفی از بلندی میترسه....

یا وقتی با یه آدم نفهم داره سر مسائل بدیهی چونه میزنه اونم خیلی محترمانه....احساس میکنه چقده خوب میشه که یه کتک جانانه هم نثار یارو کنه....

اینجور احساسات زندگی همه آدما رو به فاک داده...

الان دقیقا از اون وقتاییه که دوست دارم درباره خودم فکر کنم...

که چیزهایی هست که باید برات بنویسم و احساس میکنم نباید نوشت..

  

میدونی...من یه حس مزخرف دارم...از آدما بدم اومده...از دنیای اطرافم بدم اومده...از وجب به وجب این خاک بدم اومده...از هر چی آدم که داره این جامعه  رو  با عقاید خودخواهانش به لجن میکشه بدم اومده و تو میدونی منظورم کیه ! ..ازاین همه لاپوشونی و پنهان کاری و دقل بازی  و کثافت کاری بدم اومده...از انسان بودنم...از ایرونی بودنم بیزار شدم...من حتی از جنسیت!!! خودمم...از اینکه یه مردم... بدم اومده....!نمیگم خیلی آرمانی فکر می کنم...اما تا همین 2 ماه پیش فکر نمیکردم به فاصله  یه ساعت و نیم از خونه شیک و قشنگ منم میتونه جایی باشه که آدم بودن زیر سوال میره!!!.یه جایی که آدم بودنو خرید و فروش میکنن...شلاق این حقیقت تا مغز استخونمو سوزونده.... اما هنوز تصویر چشمهای غم زده  تو  در آخرین دیدارمون  از جلوی چشمام کنار نمی ره! تصویر اون نگاه عجیب تو  تاریکی خیابون  قصر الدشت سر کوچه اسلامی ، در مورد سفرت که ممکنه هیچ برگشتی نداشته باشه ، و من احمق از بس دوستت داشتم و دارم ، درک نمیکردم که تو با زبون بی زبونی برای همیشه میخوای ترکم کنی .

...تصویر اون  حرفهاته که  داره تنمو میلرزونه!!!
با هر کدوم از این تصویرها.... غمی تو دلم لونه می کنه که نگو و نپرس ...

 غمی که تا به امروز تجربه اش نکرده م...

غمی که نمی دونم از چه جنسیه...

خطرناک ترین آدمها اونایی هستن که هم ترسو هستن و هم شجاع! درست مثل من.... من یه روز کله خر و شجاع هستم و یه روز ترسو! هر روز هم چوب یکی از این دو تا رو می خورم.....

حالم اصلا خوب نیس!!...از این همه بوی تعفن کجا باید فرار کرد؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 3:19 توسط آرام |


 

تمام حرفها که می زنم...

 

تمام راههایی که می روم...

 

تمام خنده هایت که فکر می کنم...

 

تمام غصه هایی که گریه می کنم...

 

بی جواب مانده اند!

 

فقط بگو چرا..؟

 

چرا؟

 

چرا ؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 22:21 توسط آرام |


 

برای تو که  من و در غم تنهایی هام . تنها تر گذاشتی ..

 

این نامه که پیک آشناییست

پیغامبر غم جداییست

این نامه، نوای جان خسته است

خود آیینه دلی شکست است

غمنامه روزگار درد است

خونین اثری ز اشک مرد است

این نامه ز من به نازنینی

از دلشده ای به دلنشینی

بر آنکه گل و بهاره من بود

مهتاب شبان تار من بود

یعنی به تو ای بهین ستاره

بر گوش فلک چو گوشواره

من بوی تو را ز گل شنیدم

رخسار تو را به ماه دیدم

موی تو بنفشه بر چمن داد

روی تو صفای گل به من داد

از من به تو ای سفر گزیده !

ای از همه عاشقان بریده !

ای همسفر شبانه من

وی یاد تو عطر خانه من

ای همدم مشفق و ستوده !

وی طاقت من ز تن ربوده !

یک روح و دو تن حکایت ماست

دو خواندن ما حدیث بی جاست

تو روح مرا بجان خریده

من جان تو را به بر کشیده

تو در بر من به پا ستاده

من در ره تو به سر فتاده

در هر نفسم نوای زاریست

در رگ رگ من غم تو جاریست

دارم دلکی به عشق بسته

اما چه دلی ؟ دلی شکسته

من درد تو را به جان خریده

جانیست مرا به لب رسیده

با یارم و بی خبر ز غیرم

من عاشق عاقبت بخیرم

از بس ز غمت ستم کشیدم

بر هستی خود قلم کشیدم

من رنج فراق دیده بودم

افسانه غم شنیده بودم

اما غم تو روان گداز است

دردیست که قصه اش درازست

هر شب ز درخشش ستاره

آید به دلم غمی دوباره

با خویش به گفتگو درآیم

غمنامه عاشقی سرایم

گویم که: خوشا زمان دیدار

شد بی تو جهان غم پدیدار

ای وای کبوتران رمیدند

از خانه یکی یکی پریدند

دانم که بلا بود محبت

خود درد ودوا بود محبت

یک روز،چراغ دل فروزد

یک روز دل جهان بسوزد

عشق تو به من محبت آموخت

اما به فراق جان من سوخت

با نام وفا بخود بلرزم

آخر چه کنم ؟که مهرورزم

در رگ رگ من نوای عشق است

این نیم نفس برای عشق است

هر دم که قلم به دست گیرم

یاد تو برآید از ضمیرم

چون دست برم به سوی خامه

هر نامه شود فراقنامه

در خط و مرکبم دویده

اشکی که بنامه ام چکیده

این نامه و این قلم بهانه است

هر گوشه روم ز تو نشانه است

هر جا که نگاه من فتاده

روح تو برابرم ستاده

چون پای نهم به صحن خانه

یاد تو کنم به هر بهانه

در هر قدمی مرا درنگ است

گوشم به امید بانگ زنگ است

چون نغمه زنگ در برآمد

گفتم که امیدم از در آمد

هر نامه ز نامه بر گرفتم

از لذت نامه پر گرفتم

یک عمر گذشت واز تو دورم

من زنده در میان گورم

شب ها منم وسکوت سردی

پروانه وشمع وبزم دردی

راه تو بسوی خانه بستست

پل های میان ما شکستست

آن کوه که در میانه برجاست

دیوار بلند آرزو هاست

ای طوطی از قفس پریده

پا از همه عاشقان کشیده

چون مرغ ز جمع ما پریدی

بر خود غم زندگی خریدی

تو گر چه به جمع ما نبودی

یک لحظه ز ما جدا نبودی

هر جا که دلم اسیر غم بود

روح من وتو کنار هم بود

ای واژه عشق ودل ربودن !

وی معنی عاشقانه بودن

هر بار که یادی از سفر شد

مژگان من از سر شک ، تر شد

گفتم ،که امیدم از درآمد

زان پیش که عمر من سر آید

چون عمر بگیرمت در آغوش

تا آنکه شود غمم فراموش

چنگی بزنم به تار مویت

گل هدیه برم ز باغ رویت

گویم که غمت به ما چه ها کرد

در غربت زندگی رها کرد

افسوس که این خیال خام است

دیدار تو بر دلم حرام است

گفتم سخنی که جان در اونیست

دیدار تو هم جز آرزو نیست

پیچیده در این سرا سرایت

آوای بلند خنده هایت

زان روز خزان که یار ما رفت

یک عمر زکف بهار ما رفت

گیرم که بهار دیگر امد

صد باغ وبهار از در آید

با غمزدگی بهار تلخ است

شیرینی روزگار تلخست

گاهی زخیال ، کام گیرم

تا ز غمت انتقام گیرم

در شهر خیال پر گشایم

تا آنکه بدیدن تو آیم

گویم که اگرسفر گزینم

وز لطف خدا تورا ببینم

بیم است مرا ز دل طپیدن

در مرحله بهم رسیدن

از بسکه زشوق،بی قرارم

ترسم که زبوسه ،جان سپارم

افسوس که این همه خیال است

زاییده دوره ملال است

گاهی که ز غم نمی شکیبم

خود را به فسانه می فریبم

راهی به جهان تازه جویم

با یاد تو ای ترانه گویم :

جسم تو اگر ز من جدا شد

وین غمزدگی نصیب ما شد

جان من وتو ز هم جدا نیست

اندوه فراق سهم مانیست

گر از دگران گسسته ام من

کی از تو جدا نشسته ام من؟

هر لحظه تو در کنار مایی

شیرینی روزگار مایی

هر برگ به ارتعاش آید

گویم که صدای پایش آید

چون برگ خورد به پشت شیشه

یاد تو کنم به دل همیشه

ای یاد تو شمع خانه من

وی نام تو در ترانه من

غم میخورم وز غصه شادم

غم،عشق تو اورد به یادم

غم ، از دل عاشقان جدا نیست

غم ، حاصل عشق و مهربانیست

من با غم عاشقانه ، شادم

دل در غم عاشقی نهادم

غم از دل من اگر جدا بود

این شور به شعر من کجا بود ؟

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:27 توسط آرام |


 

 

نامه خوبت ای عزیز بوی بهار میدهد
از تو اگر رسد خبر بوی بهار میدهد

تاکه رسم به نامه ات بوسه زنم به نام تو
نام تو بر لبم  بوی بهار میدهد

تار لطیف موی تو همره نامه دیده ام
نامه ی تو ز هر نظر بوی بهار میدهد

شب همه شب به عشرتم تاکه سپیده سرزند
یاد تو در دل سحر بوی بهار میدهد

تاکه به کوچه میروم همره یادهای تو
حال وهوای هر گذر بوی بهار میدهد

جان به فدای نامه بر گر زتو مژده آورد
زان که زدوست یک خبر بوی بهار میدهد

چون زتو سر کنم سخن گل بدمد ز شعر من
نیست عجب گراین اثر بوی بهار میدهد

دیده به ره نهاده ام تا زتو نامه ای رسد
نامه خوبت ای عزیز بوی بهار میدهد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 8:9 توسط آرام |


 

 

بوی تو را نسیم سحر میدهد به من

یک نامه از تو حال دگر میدهد به من

 

هر شب در آرزوی تو پرواز میکنم

پروانه خیال تو پر میدهد به من

 

ما را ز راه دور به آغوش خوانده ای

خود مژده تو ، شوق سفر میدهد به من

 

ای نازنین غمزده ! هرگز به یاد ما ...

گریان مشو که باد، خبر میدهد به من

 

هر واژه را به عشق تو به رقص درآورم

جانا غم تو عشق ابد  میدهد به من

 

در باغ جان ، نهال خیال تو کاشتم

اکنون به شکل اشک ، ثمر میدهد به من

 

با یک نظر به لطف خدا ، شعر من شکفت

وین مژده که اهل نظر میدهد به من ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 17:7 توسط آرام |


 برای دل پر درد خودم ،

که هر لحظه مثل طفلی بدنبال مام گمگشته خود،

(بهارم) سرگردان و آشفته احوال است ..

 

 

من همونم که همیشه غم و غصم بیشماره

اونی که تنها ترین ، حتی سایه هم نداره

 

این منم که خوبیهامو کسی هر گز نشناخته

اون که در راه رفاقت همه هستی شو باخته

 

هر رفیق راهی با من دو سه روزی هم سفر بود

ادعای هر رفاقت ، واسه من چه زود گذر بود

 

هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد

 

اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید

همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

 

چه اثر از این صداقت ، چه ثمر از این نجابت

وقتی قد سر سوزن به وفا نکرده عادت

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 0:3 توسط آرام |


 بهاره من ..

 خیلی تنهام میفهمی ... خیلی تنها...

 و در تمام تنهایی هام خیال تو رو جستجو میکنم...

 

گویی ای رهگذر از داغ دلم با خبری..

که بهرناله ات از سینه برآید شرری..

مگر این آتش من از سر دیوار گذشت ..

که در افتاد بدامان دل رهگذری...

مگر آگاه شدی از غم تنهایی من ..

که بغمخواریم اندر دل شب نوحه گری..

مگر از گلشن عشق آمدی ای بلبل مست ..

که چنین ناله ی جانشوز ندارد بشری..

گر تو از آه من اینگونه پریشان شده ای

ز چه در دلبرم این آه ندارد اثری..؟

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 19:56 توسط آرام |


 

از آن شبی که پریدی ز آشیانه من..

صدای گریه بلند است از ترانه من..

 

قرار بخش دلم ، یاد لحظه لحظه تست..

ستاره  های شبم اشک دادنه دانه من..

 

به هر بهانه که باشد ، به گریه روی آرم..

غم فراغ توهم، بهترین بهانه من..

 

مگر ز خاطر افسرده ام توانی رفت ؟..

که بوی عطر تو دارد هوای خانه من..

 

همیشه شانه من زیر بار منت تست..

از آنکه ریخت شبی زلف تو ، به شانه من..

 

منم پرنده بی جفت بیشه های سکوت..

بیا که نغمه برآری ز آشیانه من...

 

به عشق ، شهره ی شهرم که از عنایت دوست..

ز هر لبی شنوی شعر عاشقانه من..

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:55 توسط آرام |


بهارم..بهار آرامم .....

این قطعه رو سالها پیش سروده بودم ، برای آنکه در رویاهایم باورش داشتم ،

 برای آنکه در باورم رویایی بود ، برای آنکه همیشه در جستجویش باوری رویایی پرورانده بودم ،

واکنون که یافتمش ، از من دور است و من جز رویایی در باورش (بهارم) بیش نیستم ....

 

تقدیم به تو که همیشه باورت داشتم و دارم تا ابد ....

 

 

می خواستم برایت ستاره ای بچینم
اما آسمان امشب عریان عریان است...!
درست هزاران شب تاریک و بی امیدی است
که تورا صدا می کنم و

تو
فقط دور از من نشسته ای و شعرهایم را

 قاب اشک می گیری...!
می دانم
این شبهای پُر ملال
این لحظه های بی مروت
این ناله های آخرین
تمام می شوند...
اما

 تو
خودت بگو
جای من بودی
اشک هایت را چه می کردی؟
اگر دست هایت دیگر رمق نداشت
چگونه می نوشتی: دوستت دارم؟
من
برهوت ترین کویر عالمم
دلم تنگ و گرفته و بارانیست!
اما کو ابری ؟ افسوس باران نمی بارد...!
امشب
بازهم مَست غصه ام
امشب
دوباره روزه سکوتم را
با گریه های بی ثمر
باز کرده ام
امشب  
خدا هم قهر کرده و دیگر نمازم را باران
جلا نمی دهد...!
باورت نمی شود...
فراموش نکرده ام کدام رکعت قرار بود تورا
دعا کنم!!!
امشب

دست هایم را به تو قرض می دهم
ببینم حالا که با منی
کی عمر دوری ات تمام می شود!!!!

دستهایت را باد می برد تا خاکستر
روی سقف تاریک چشم هایت

و  آرزو هایت را
نوازش می کند
یک تکه ابر روی تنهایی ات را پوشانده
و
واژه های تاریک را
هجا می کند
بی شتاب
آرام و تنها
از لحظه ها عبور می کنی
و بر گونه های بی روح مرده ام
بوسه جاودانه می زنی
با اشک های داغ مادرت ، گلو تر کن
به آرامش جاهلانه خواهرانت
بخند
دستهایت را
این دستهای بی گناه را
لای ابرها
شست و شو بده
دیگر از پنجره ها کبوتری عبور نمی کند
عروسک هایت را بیاویز
دیگربه سپیدی خنده های نو عروسان هم غبطه نخور
اینجا ، شعر هم ، بهانه است.
چه لحظه های بی مروتی !
امشب شعر های خیسم
به وسعت تنهایی ات
به احترام آرزوهای سیاه پوش
سکوت می کنند...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 23:53 توسط آرام |


 

ای دور نزدیک  و  ای نزدیک  دور

ای همزاد !

ای همنفس !

ای همزبون تنهایی هایم!

ای بی من وهمیشه با من!

یاد تو چون پرستوها-

یا چون لک لک های مهاجر

لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند.

گفتی که هر شب واژه شعرم  را

با اشگ میشویی.

منهم هر لحظه یاد تورا در پریشانی خیالم می پیچم !

 

ای عطر عاطفه

گفتی با شعر همسفر یادی

سفرت بی خطر !

منهم هنگامی که مرغان دریایی...

پروازشوخ وشنگ خود را می آغازند...

و گه گاه بر موج ، تن میسایند ...

سفر را در ذهنم تداعی میکنند..

سفری که آرزویش آسان است ..

وپروازش مشکل.

 

ای دور نزدیک!

و ای نزدیک دور!

خطی است در کنار افق و دور دست دریای موطن تو

که خط جدایی ماست.

تو هنگامی که بر بال کبوتر بختت نشستی...

پرواز کردی و از آن خط گذشتی.

اما آن خط برای من خط جداییست.

گویی آن خط دیوار حصار بلندیست...

و  من وتو در دو سوی دیوار..

فریاد میزنیم و اشک میریزیم.

یکدیگر را میشناسیم ..

صدای هم را میشنویم..

اما دریغ!

چهره هم را نمی بینیم

و چه سخت است

شنیدن وندیدن

دوست داشتن وبهم نرسیدن .

 

در خیال من این دیوار تا کهکشان بر افراشته است .

اما من نا امید نیستم ...

یکی در سینه ام فریاد میزند ...

پرواز کن !

بر تارک دیوار خواهی رسید.

و از آن سو همزادت ، همنفست ،همزبانت و عشقت را خواهی نگریست.

هزاران حیف!

پر میزنم ... اما پرواز نه !

گویی دست صیادی پرهای پرواز مرا بریده است..

شوق پرواز هست، اما قدرت پرواز، نه !

 

خورشید من !

غروب هاشفق را به تماشا می نشینم ..

سفر خورشید را میگویم

چه زیبا سفر میکند!

اما چه غریبانه !

چه تنها !

چه بیکس !

چه بی مشایعت!

چون عروسی با تور ابر.

همانند عروس بی مادر !

نخست میخندد و سپس می گرید...

و آرام آرام به دیار تو می آید..

من غروبش را مینگرم و تو طلوعش را...

من وداعش را میشنوم و تو سلامش را...

من بدرودش را وتو درودش را.

 

از من قهر میکند و با تو آشتی

میخواهم به او پیغام بدهم ...

تا از سوی من ببوسدت...

اما صدایم را نمی شنود و در هاله ابر پنهان میشود.

او می رود و من میگریم .

او بدرود میگوید و من در دل به تو درود میفرستم

در این هنگام است که لبخند تو را

در برکه اشک خویش تماشا کنم

و چه تماشای دلپذیر.

خود را فریب میدهم که اگرمن میگریم

تو میخندی .

و اگر پیام آور من نیست،

لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل میکند.

اگر هیچ نیست...

اگر بی پیام من به سوی تو می آید...

دست کم یک نقطه مشترک که هست !

یک نقطه ی اتصال ، یک بهانه دیدار!

ببین به چیزهایی دلخوشم !

 

آری !

من با غروب خورشید می گریم ...

و تو با طلوع او میخندی.

اما نمیدانم چرا در همان لحظه..

ناگهان چشمان فریبنده ات را در هاله یی از ابر مینگرم

که کریم تر از ابر می گرید.

و بلور اشک کریمانه ات...

از میان مژگان سیاهت ،

از میان یک جفت چشم نگران و غمگین..

از میان ابر، از میان افق ،جوانه میزند و می شکفد.

و در اقیانوسی دور، می چکد.

سقوط اشکهای تو در آب ها ...

موج بر می انگیزد و طوفان را به آشوب دعوت میکند.

 

ای غمگین!

ای زاده غم !

ای واژه صفا و صمیمیت!

ای معنی کرامت !

ای همه ایثار !

ای عشق  وای تجسم محبت!

ای همه پرواز!

هر شب که بیاد تو بخلوت میروم..

در این آهنگم که سازهای شعر را کوک کنم

و نوت های واژه را بنویسم

و هماهنگی کلمات را به به انتظار بنشینم...

در تالار سکوت ، احساس خود را روی چنگی

افسونگر بپاشم .

واژه های رقصنده

چون رنگین حباب هایی

در رویا و در بلندای خیالم در هم میلولند

و چون قطرات اشگ رنگین در هم میلرزند

و رنگین کمان شعر در شرق اندیشه ام

و بر دیواره ی  افق خیالم نقش میبندد.

 

سپس همه ، آهنگ میشوند..

هماهنگ میشوند ..

وزن میشوند..

شور وحال میشوند ..

وشعر میشوند .

شعری که تو میپسندی و دوست داری.

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 19:51 توسط آرام


بهار من ، آرام جانم :

نمیدونم ، چرا این تشویش و اضطراب داره من و از پا در میاره ؟

من قبلا هیچ وقت اینطوری نبودم ، هیچ وقت تا این حد  بی تاب و افسرده و بی قرار نبودم .

خوبه من :

دیگه نمیتونم تحمل کنم ، بهت التماس میکنم ، باهام تماس بگیر ، تا صداتو نشنوم آروم و قرار ندارم ، اگه برات سخته یا هزینه داره شماره تماس  اونجا ییکه اقامت داری بده من تماس بگیرم ، مطمئن باش بدون هماهنگی مزاحم نمیشم ، قول میدم قبل از تماس با ایمیل ازت اجازه بگیرم .

بهاره جونم ، بغض گلوم رو گرفته ، اصلا" نمیتونم بدون تو ادامه بدم . خواهش میکنم درکم کن .

تورو جون یک برادرت جون بهنام که میدونم برات خیلی عزیزه التماس میکنم ، شماره تماس بده من زنگ بزنم ،  نازنینم من توی این جهنم  با زبون روزه دارم از دوریت و التهاب بیماریت  ، ذره ذره خرد میشم .

التماس این بنده سر تا پا تقصیر و قبول کن . 

مگه من همون کسری عشق زندگیت نیستم ، بهاره من از دیروز تا الان اصلا فکرم کار نمیکنه ، تو محیط کارم ،اما قادر به انجام وظایفم نیستم . التماس میکنم بهت ،  تنها عشق زندگیت داره از دوری و اضظراب و تشویش و دلهره ایمانش رو از دست میده . کمک کن بهت التماس میکنم کمکم کن .

یا تماس بگیر ، ویا شماره تماس اونجا رو بده من تماس بگیرم . نانازم به خدا قسم ادامه این راه بدون تو برام غیر ممکنه ، اجازه نده که افکار پلید من و به نابودی بکشونه ، بخدا قسم ، به همین ماه مبارک قسم ، شب بیست وهفتم جنون دوری و بی قراریت داشت من و تا مرز خود کشی میبرد ...

 

خواهش میکنم برای رضای خدا ، به من توجه کن ..

               

                                                منتظرت میمونم زندگی من ....

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 22:50 توسط آرام


بهاره خوبم 

 

از دیدن اف هات تو مسنجرم حس شادی و شعف بهم دست داد ، برام بگو حالت چطوره ؟

وضعیت جسمی و روحی تو در چه حالیه ؟

 

عزیزم پیامی که  توی وب لاگ .baharam57.blogfa.com   گذاشتی قلبم رو بدرد آورد

من آدم کینه ای نیستم ، خودت میدونی که علاقه و عشقم بتو و دوری تو،  من و داره به جنون میکشونه

من عجول هستم اما هیچ وقت از هیچ کس کینه نداشتم حتی کسانی که زندگی من و به تاراج بردند .

تو یادم دادی یا همه مهربون باشم .

تو یادم دادی همه رو ببخشم و از گناه اونها بگذرم .

بهاره جونم ، دوری و عدم دریافت خبری از تو من و به فکر های عجیب و نادرستی کشونده

نامه ها رو که خوندی ، خودت  باید درک کنی من توی این مدت چه حال افتضاحی داشتم و دارم .

من و ببخش ، من در شرایطی نیستم که بتونم راحت تحمل کنم ، از یک طرف بیخبری از تو ، از یک طرف کار طاقت فرسا تو این بیابون ، از یک طرف حرف های  مامانت  در مورد بیخبری از تو همه و همه من و خرد کرده و باید به من حق بدی .

تو 18 سپتامبر از انگلیس به من زنگ زدی درسته ؟ شماره ای که رو تلفن من افتاد +442083136041  مال انگلیس بود پس چرا گفتی من در ابوظبی هستم ؟  من نمیدونم تو چرا حقیقت رو از من پنهان میکنی ؟ جریان چیه ؟ مگه تو چیکار کردی که داری با این وضعیت میری که همش مخفی کاریه  ؟ از کی تو انگلیس بودی که تازه 18 سپتامبر تماس گرفتی  ؟

 

بهاره خوبم  نازنینم :

من از روزی تو رفتی به روح رسول الله لحظه ای  از یادت غافل نبودم ؛ با یادت خوابیدم ، با یادت بیدار شدن
،و نفس کشیدم ، کاردرستی،  نمیکنی که این طور در مورد من قضاوت کنی .

تو که با من زندگی کردی تو که من و از خودم بهتر میشناسی نیاید اینطور قضاوت کنی .

مهربونم من فقط میخوام اطمینان قلبی پیدا کنم همین ....

  بهاره خوبم :

تو بزرگوار تر و با گذست تر از اونی هستی  که من و بابت این همه رنج دوری و عذاب جدایی نبخشی

تو روحت والاتر از اونیکه بخواهی من و بابت این مسئله بخاطر نگرانی و تشویش این همه رنج و عذاب

مجازات کنی .

مگه این تو نبودی که میگفتی تا آخر عمر عاشقم هستی و تا من نخوام هیچ وقت تنهام نمیزاری ؟

حالا چرا بابت شورو حرارت  عشقی که من بهت دارم ، این طور برام جبهه گرفتی ؟

تو خودت عشق وذره ذره در وجودم ریختی .. حالا چطور انتظار داری من با رفتن و بیخبری از تو ساکت بشینم ...تو باید من و بفهمی ..همونطور که من سعی کردم تو رو بفهمم ....

 چرا ؟ چرا بعد از این همه مدت باید برگردی همچین حرفی رو برام بنویسی ؟

تو خودت عاشق منی ..مگه نه ؟ تو خودت وقتی نیمساعت ازم بیخبر بودی ، اعصابت بهم میریخت .. حالا چطور انتظار داری من بعد از این همه مدت بهم نریزم و خرد نشم ؟؟؟

خواهش میکنم منطقی باش ، من از جون و دل تورو میپرستم ، مبادا دیگه با این حرفهات دل پر دردم و بشکنی ، من بارها و بارها توی این شبهای دوری از تو با خدای متعال راز ونیاز کردم ، التماس کردم ، از شدت اشک سر سجاده از حال رفتم ، این انصاف نیست که تو این گونه با من برخورد کنی .

خوبه من : از خدا میخوام تورو سالم و سلامت برام حفظ کنه تا دوباره در کنار هم به آرامش و آسایشی که خدای متعال وعده داده برسیم .

                                                سوم مهرماه هشتاد وشش

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 23:47 توسط آرام


نامه شانزدهم   :

 

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است...

دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است!

اكسير من!نه اين كه مرا شعر تازه نيست...

من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است...

سرشارم از خيال ولي اين كفاف نيست...

در شعر من حقيقت يك ماجرا كم است...

گاهي ترا كنار خود احساس مي كنم...

اما چقدر دل خوشي خواب ها كم است...

خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست...

آيا هنوزآمدنت را بها كم است؟؟؟

 

بهارخوبم :

نازنین  همسرم ، امشب سوم مهر ماه و دقیقا" یک ماه است که تو از کنارم ، پر کشیده ای یک ماه است که من هر شب هنگام عبادت پروردگار متعال سلامتی و بازگشت تو رو طلب میکنم .

در این یک ماه روزها خودم رو با کار در شرایط سخت و طاقت فرسا سرگرم کردم ، و شبها  به امید دریافت خبری ،تماسی و یا حتی نامه ای از تو بر سر سجاده با خدای خودم به راز و نیاز مشغول بودم .

 

 مهربانم :

نمی دونم ، چطوری من توی این مدت تونستم با غم دوریت سر کنم ، اشک های گاه وبیگاهم تسکین دلم بود، یا شوق دیدار تو و سلامتیت من و به صبوری و انتظار دعوت میکرد .

یادم میاد اولین شبی  که اومدم پیشت ، شب چهارشنبه  2 اسفند 85  پروازم با ارم ایر بود که با کلی تاخیر انجام شد وقتی ساعت 2.30 پروازم به زمین نشست و از سالن انتظار بیرون اومدم دل تو دلم نبود ، بعد از 14 روز داشتم به دیدنه عشق زندگیم میرفتم ، وقتی دیدمت با اون لباس زیبا و آرایش قشنگت قند تو دلم آب شد اما ، بروی خودم نیاوردم ، خودمونیم تو با دست فرمون بیستت ، ساعت 3 صبح تو خیابون های خلوت و بعد هم ویراژ تو پیاده رو برای وارد شدن به پارکینگ منزل که دربهاش همه باز بودن ، من و سخت متحیر کرده بودی ، اما انتظار  یک خواب راحت اونهم تو بغل عشق زندگیم من و از هر جهت ذوق زده کرده بود .

 یادت اولین روز اقامت من کنار تو  ، از سر کار رفتن خورداری کردی ، که شدید مورد انتقاد مامان گرامی واقع شدی ، ظهر همون روز باهم رفتین جزیزه هرمز ، اون سکوت دریا ، اون ههمه عشق و دلدادگی بین من و تو آبهای گرم هرمز ، وقتی یاد اون روز میافتم  هر لحظه بیش از گذشته نسبت بهت احساس عشق و محبت میکنم . 

 

        

 

میدونی ، لحظه لحظه ی اون روز رو بیاد میارم که من و تو چه عاشقانه در کنار هم نفس کشیدیم ، و چه مهربونانه دست در دست هم تو جزیره گردش کردیم .

 یادت میاد اون بچه ها ، اون مرد موتور سوار که تمام جزیزه رو با موتورش مارو گردوند، قلعه پرتغالی ها ،آب انبار ، کلیسا ، برج . بارو ، همه و همه خاطرات قشنگی بود که تو در اولین روزهای عشقمون برام ساختی .

 مهربونم من نا امید نیستم ، هر لحظه از خدای بزرک سپاس گذارم که تو رو به من داده ، و برای باهم بودن و در کنارهم بودن به درگاه خدا التماس میکنم تا تو سلامت و شاداب پیشم برگردی .

نازنین من، لحظه های من اکنده از عشق تو نفس تو و شور وحرارت وجود تست ، میدونم زمان زیادی باید تحمل کنم تا تو این نامه ها رو بخونی و بهم جواب بدی ، اما تنها درخواست  عاشقت از تو اینه که خیالش رو برای همیشه آسوده کنی .

               

 

بهم بگو که هنوزم عاشقم هستی ، مثل همون روزهای که باهم در کنار هم عاشقانه برای هم نفس میکشیدیم ، برای هم بودیم و برای هم میمردیم هنوز هم جزمن  هیج کس تو زندگیت نیست و نخواهد بود ، بهم بگو که هنوزم عاشقانه دوستم داری و فقط به در کنار من بودن فکر میکنی .

 عزیزم من تا آخر عمرم هم که باشه منتظرت اومدنت میمونم .

 

                                                                          چشم براه همیشه تو ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:30 توسط آرام


نامه پانزدهم   :

 

بهاره خوبم دیشب تو یه کتاب خوندم تو جریان مستمر یک حادثه،قدرت مقاومت و مقابله ی ذهنی آدم به طور مستمر بالا میره.
یعنی برای سنجیدن توان مقابله نباید مسئله رو با در نظر گرفتن انرژی زمان حال حل کرد.
انسان در بطن زمان یک حادثه فقط رشد می کنه و قوی میشه.... و دوری تو برای من عین یک حادثه ، عین یک شوک ، بود  ومن در این احوالات شدید متحول شدم .

خیلی خسته ام ، ذهنم بدنبال جواب آرامش دهنده ای از تست که خودت میدونی ،

 این قطعه رو بتو تقدیم میکنم  ، امیدوارم بپسندی نانازه من ...

 

 

ای که سیاه چشمات هم رنگ روزگارم

از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم

 

هزار تا وعده دادی نیومدی ما رو کاشتی

این دل مهربون و چشم انتظار گذاشتی

 

برای بی وفایی هزار بهونه داری

هزار ویک شکایت از این زمونه داری

 

چشم انتظارم نذار ، تاریک و تارم نذار

بیشتر از این غصه رو رو کوله بارم ندار

 

چه روز و روزگاریه ، وای چه شبهای تاریه

دل پی بیقراری و عاشق ما فراریه

 

اون روز و روزگاری بود ، زمستون و بهاری بود

تو شادی و تو غصمون حال هوای یاری بود

 

برای بی وفایی هزار بهونه داری

هزار ویک شکایت از این زمونه داری

 

چشم انتظارم نذار ، تاریک و تارم نذار

بیشتر از این غصه رو رو کوله بارم ندار

 

                                                                 

                                                         تا ابد عاشقت میمونم ...زود برگرد همسر خوبم 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 1:58 توسط آرام


نامه چهاردهم  :

 

بهاره مهربونم ، آرام وجودم   دوریت رو با تفکر عشق ابدیت بخودم  تحمل میکنم.

نازنینم هر لحظه و هر جا تو با منی ، من از روزی که رفتی مثل یک مجنون بی خانمان ، حیرون و سرگشته بودم ، هر لحظه بی تو آرزوی مرگ از خدا داشتم .

از 18 سپتامبر که زنگ زدی جون دوباره به من بخشیدی ، بهاره خوبم درست عینه اون روزهای قبل از عید سال 86 که تو ، توی کوچه و خیابون دلتنگه من بودی و برای دیدنم ، لحظه شماری میکردی و با SMS  های عاشقانه و پر مهرت قلب من و با محبت و عشقت بسمت خودت میکشوندی ، منهم الان درست همون حالت رو به تو دارم .

از صبح که بیدار میشم و میرم تو سایت تا شب که میام تو کمپ ، لحظه ای از یادت غافل نیستم ، از خدای بزرگ میخوام در هر شرایطی تو رو سالم و سلامت برای من حفظ کنه و به من برگردونه .

  اون روز مست عشق تو بودم  و فکر میکردم تو تا آخر دنیا کنارم میمونی ، امروز که به این عکس نگاه

میکنم  ، فقط یک آرزو در قلبم دارم و به خدا التماس میکنم تورو بهم برگردونه...

  بهاره خوبم ، نانازی من ،  دوری تو عشق نازنینم  ، اگه من و از پا در نیاره ، بی شک روحم رو به فرسایش میکشونه ، مهربونم  خواهش میکنم ، هر زمان این نامه رو خوندی ، خیالم رو از بایت اون تفکر اقامت و موندن در امریکا راحت کن ، به من بگو که جز کسری هیچ کس تا آخر عمر،  تو زندگیت نمی تونه وارد بشه حتی یه قیمت مرگ و زندگی هر دو مون .

به من بگو که هنوزم عاشق منی ، و هنوزم با اینکه ازم دوری همیشه فکرت پیش منه ...!

بگو عینه اون روزهای آخر سال 85 که در کنار هم عاشقانه ، روزگار سپری کردیم ، هنوزم عاشقانه انتظار در کنار من بودن رو میکشی ، درست مثل من ...!

بهره خوبم : تا نفس در سینه دارم ، دوست دارم و آرزوم تندرستی و بازگشتت پیش خودمه ...

 

                                                                               میپرستمت عشق من ...

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:27 توسط آرام


 محرمانه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 0:19 توسط آرام


نامه دوازدهم   :

 

سلام  نازنینه مهربونم ، خدای متعال رو شکر میکنم  که بعد از این همه مدت صدای گرم و دلنشین تو رو از اونطرف آبها شندیم و انگار دوباره جون گرفتم .

دلم ، روحم ، جسمم ، همه وجودم با شنیدن صدات به پرواز در اومده ، نمی دونی الان 5 دقیقه از تماس تو  میگذره و من از فرط خوشحالی و گریه نمیتونم خودم رو کنترل کنم .

از این که گفتی یک سری آزمایشات نادرست بوده و وضعیت روحی و جسمی بهتری داری بینهایت خوشحالم .

امروز 18 سپتامبر ا گه همانطور که گفتی تا 7 روز دیگه بری نیویورک ، پس باید بین  25 سپتامبر تا اول اکتبر در نیویورک باشی ، خدا رو شکر میکنم که بالاخره داری میری تا به مداوا و بهبودی کامل دست پیدا کنی .

 

 بهاره خوبم  : اگه قرار باشه طی 6 ماه آینده تو نیویورک بمونی و طول مدت درمانت دو یا سه سال طول بکشه ، و بخواهی اقامت بگیری ، من از همین الان  ، برای بتو پیوستن تلاشم رو شروع میکنم .

خدا شاهده تو همین یک ماهه دق کردم ، دیگه تحمل دوری و انتظار ندارم  .

تو هر جا باشی ، خوشبختی منم اونجاست .

تمام تلاشم رو بکار میگرم تا بتونم برای همیشه و تا روزی که زنده ام  در کنارت باشم .

 

بهاره  عزیزم : گرفتن اقامت برای تو اونهم در امریکا کار ساده ای نیست ، از چه روشی میخواهی اقدام کنی و اقامت بگیری ؟ 

نکنه همون راهی رو که توسطش موفق به اخذ مجوز سفر به امریکا رو گرفتی، میخواهی ...!

یعنی پیشنهاد آشنایی و ازدواج از طرف یک شخص مقیم در ...؟

 یعنی درست فهمیدم  برای اخذ اقامت و موندن و مداوای بیماری ..نکنه میخواهی به عقد اون کسی در بیایی که داره با خودش انسانیت بخرج میده و میبرتت .... ؟؟؟

 

نه بهاره نکنه بخواهی این کارو بکنی  ؟

اگه این کارو بکنی بخدا قسم خودم رو میکشم .. به روح رسول الله قسم میخورم این کارو میکنم .

به تمام مقدسات سوگند ، به همون مکه ای که رفتی به خدای احد و واحد قسم اگه این کارو بکنی خودم رو میکشم ، اجازه نمی دم به هیج وجه دست به این کار بزنی ، هر کاری بتونم برای در کنارت بودن و در کنارت موندن میکنم ، اما این اجازه رو بهت نمیدم  ، میفهمی  ؟؟؟


نمی تونم قبول کنم همسر ، پاره تنم ، همدم و همنفسم  به عقد کس دیگه ای در بیاد  حتی برای تداوم مداوا و بهبود سلامتیت این مسئله برام قابل درک و قبول نیست .

 

برام صریح و روشن توضیح بده که نمی خواهی همچین کاری بکنی ...

از فکر این قضیه دارم خرد میشم .. خواهش میکنم بگو که چنین کاری نمی کنی ....

 

 

                                                          بیست و هفتم شهریور هشتادو شش

                                                            عسلویه          ساعت 17.20

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:31 توسط آرام


نامه یازدهم    :

 

 بهاره نازنینم ،  نمی دونم چطوری شروع کنم ، بغض راه گلوم و بسته .

تاب و توان تحملم به سر اومده ، هیچ کس من و نمی فهمه ، هیچ کس نمی دونه چه بغضی تو دلمه .

الان بیست و پنج روز تو رفتی ، و من توی این  مدت جزالتماس به خدا و درخواست سلامتیت و آرزوی این که بهم زنگ بزنی ، چیز دیگه ای در ذهنم نبوده .

دارم به پایان مرخصی ماهانه میرسم و بزودی باید برگردم عسلویه ، وقتی اومدم تهران امیدوار بودم توی این چند روز تو باهام تماس بگیری یا شماره تماست رو خانوادت بهم بدن ، اما متاسفانه همش افسوس خوردم و همش آه کشیدم ، هربارم به مامانت زنگ زدم  در کمال خونسردی بهم گفت : نگران نباش حالش خوبه ، نمیدونم مگه میشه یک مادر تا این حد نسبت به بیماری و دوری جگر گوشش خونسرد باشه ؟

 

بهارم ، بهاره آرامم  ، نازنینم :

نمیدونم تو چت شده که از وقتی رفتی حتی یک تماس با پسر نازت نگرفتی ، برام قابل باور نیست تو با اونهمه عشق و شورو حرارت که از خودت نشون میدادی ، با اونهمه علاقه وافر که نسبت به من ابراز میکردی ، حالا حتی بخودت اجازه ندی یک تماس با من بگیری ، من نمیتونم باور کنم یک بیماری این طور ما رو از هم جدا کنه ... ، خواهش میکنم  اجازه نده من به عشقت ، وفاداریت ، و دوست داشتنت حس بد پیدا کنم ، اجازه نده من نسبت به همسرم ، پاره وجودم ، کسی که در غم و شادی کنارم بوده  ، حس بی تفاوتی داشته باشم .

تو با تماس نگرفتنت داری من و دیونه میکنی ....!

آخه چرا ....؟

تا لحظه ای که کنار هم بودیم  ، دلداه هم بودیم ، بناگاه با رفتن بی خبرت من به فراموشیت سپرده شدم آخه چرا باید این طوری باشه ؟

 امیدوارم بتونی توضیح قانع کننده ای داشته باشی تا بتونم ببخشمت ...؟

 

من در اظصراب و تشویش ، دارم برمیگردم  عسلویه ، اما به لطف و کرامت خدا امیدوارم ، و ازش میخوام تو رو برام حفظ کنه ، سلامتی تو آرزوی قلبی منه ، و ازش میخوام بدلت الهام کنه تا یاد من کنی ...من برای شندین صدای و تماست لحظه هارو میشمارم  و چشم انتظارت هستم ....

 

 

                                                                              بیست و شش شهریور هشتادوشش

                                                                                                          تهران

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 20:10 توسط آرام |


نامه دهم  :

 بهاره نازنینم در اوج اندوه و غم دوریت و با امید به سلامتیت چشم انتظار

تماست هستم و  این قطعه رو بتو تقدیم میکنم ..

 

ای همنشین ، ای همزبان ، ای وصله ی تن!

ای یاد گار روزهای خوب وشیرین !

مژگان ما چون برگ کاج زیر باران..

از اشگ ها گوهر نشان است ..

در پرده پرده چشم ما چون ابر خاموش..

اشکی نهان است ..

ای همزبان ، ای وصله تن !

ما امدیم از دشتها  از آسمانها..

از اوج دریا ها پریدیم..

تا عاقبت اینجا رسیدیم..

با من بمان شاید پس از این یکدیگر را...

هرگزندیدم ....

یک لحظه رخصت ده سرم را...

بر شانه ات بگذارم ای دوست !

تا بشنوی بانگ غریب های هایم..

من با تو ام   یا نه؟ نمی دانم کجایم!

من دانم و تو..

رنجی که در راه محبت ها کشیدیم..

تو دانی و من !

عمری که در صحرای محنت ها دویدیم ..

ای جان بیا با هم بگرییم..

شاید که دیگراز باغ های مهربانی گل نچیدیم..

ای جان بیا با هم بگرییم..

شاید پس از این یکدگر را هرگز ندیدیم..

این انجماد بغض را در سینه بشکن..

از شرم بگذر..

سر را بنه بر شانه ام چون سوگواران..

چشمان غمگینت چون ابر بهاران..

بارنده کن بر چهره ام اشکی بباران..

آری بیا با هم بگرییم...بر یاد یاران ودیاران ..

ای همسخن ، ای همنفس ، ای دوست ،ای یار!

این لحظه تلخ وداع است..

در چشم ما فریاد غمگین جداییست..

فردا میان ما حصار وکوه ودریا ست..

با هم بگریییم باهم بمیریم..

آوخ ؛ عجب دردیست یاران را ندیدن..

رنج گرانیست  بار فراق نازنینان راکشیدن..

اما چه باید کرد ای یار؟

باید زجان بگذشتن وبر جان رسیدن ..

میلرزم از ترس...

ترسم که دیدار آخر باشد ای دوست !

ای همنشین ، ای همزبان ، ای وصله ی تن!

ای یادگار روزهای خوب و شیرین !

هنگام بدرود..

وقتی چو مرغان از کنار هم پریدیم..

وقتی بسوی آشیان ها پر کشیدیم..

دیگر ز فرداهای مبهم نا امیدیم..

شاید که زیر آسمان دیگر نماندیم ..

شاید که مردیم ...

شاید که دیگر با هم گل الفت نچیدیم ...

باید به کام دل بگرییم ..

شاید پس از این یکدگر را..

هرگز ندیدیم..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:35 توسط آرام


نامه نهم  :

 

دلم گرفته ، ساعتیه که دارم با خدامون رازو نیاز میکنم ، اشگهام نمیزاره باهات درددل کنم ، من و ببخش ...دلخوری از تو  امانم رو بریده ....

 

 

میشه هیچی رو ندید ، فقط نگاه کرد..

روزهای مقدس و خوب رو  فدا کرد..

 

اما عشق فریاد یک درد عمیقه..

لب های عشق رو نمیشه بی صدا کرد..

 

غربت صدای گریم درد بی تو بودنه..

بی صدا شکستنم ، صدای شعر های منه..

 

مثل خوشبختی تو دوری از من اما همیشه..

طعم گریه های تو تلخی حرفهای منه ...

 

من مصیبت و با رفتنت شناختم..

بجای ترانه ها ، مرثیه ساختم..

 

قصه هام غمنامه ای برای تو شد..

هر کلام من فقط صدای تو شد..

 

از منم به من تو نزدیک تری اما همیشه..

سردی دوری تو از تن من دور نمیشه..

 

درد این فاصله ها من و به فریاد میکشه..

توی خرمن سکوتم شعله های آتیشه..

 

                  

                  

                                       بیست و سوم شهریور هشتاد وشش

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:57 توسط آرام


نامه هشتم :

 

 خدا رو شکر ، بالاخره یک خبری از سلامت تو بدستم رسید .

امروز رسیدم تهران ،  بعد از بیست روز بیخبری زنگ زدم به مامانت ، ایشون فرمودند که دو روز پیش شما ، تماس گرفتید و خبر نسبتا" بهبودی خودتون رو اعلام فرمودید .

 کل صحبت من و مادرت  بعد از آنهمه التماس و خواهش بابت کسب خبر سلامتی تو در این مدت بیست روزه از مامان محترم  ، سر جم 50 ثانیه طول نکشید ، و ایشون یک سری فرمایش ها فرمودند که من چون در حال و هوای درستی نبودم ، اصلا نفهمیدم  در مورد چی صحبت میکنند .

 

از مامانت پرسیدم  بهش گفتید چرا به من زنگ نمیزنه ؟

ایشون فرمودند:  شما همش درگیر آزمایش و دکترو بیمارستان و ... بودید و اصلا فرصت تماس پیش نیومده ! نمی دونم شاید هم هیچ وقت این فرصت رو برای من نداشته باشی ! اما مهم نیست  من که این فرصت رو دارم ، و برای سلامتی و بهبودی تو از صمیم قلب دعا میکنم .

 

 اگه روزی در آستانه مرگم قرار بگیرم ، اول برای سلامتی تو و بهبود احوالت به درگاه خدای متعال دعا میکنم بعد با حضرت عزرائیل وارد مذاکره میشم .

 

از خوشحالی تماس تو با مامانت ، که بعد از 2 روز من در جریان قرار گرفتم ، داشتم بال در میآوردم ، خبر بهتر شدنت و بهبود وضعیتت نسبت به زمانی که تهران بودی من و واداشت  2 رکعت نماز شکر بجا بیارم .

 

سر نماز بی اختیار اشگ از گونه هام جاری شد ، نتونستم با آرامش و اطمینان قلبی  نمازم رو سلام بدم ، ناگهان بخودم اومدم دیدیم سجاده نمازم دارند از رطوبت اشکهام حسابی خیش میشن . خدا رو شکر کردم و  بلند شدم .

 

میدونی من همیشه از اینکه کسی رو عاشقانه دوست داشته باشم  یا به حد پرستش عاشقانه در کنارش باشم ، و اون آدم نتونه یا نخواد من و همون طور که من اون رو میخوام ، دوست داشته باشه  ، شدیدا" واهمه داشتم . ولی وقتی تو اومدی این واهمه و تردید رو کم کم از من گرفتی و عشقت در تارو پود دلم ریشه زد ، کم کم احساس کردم ، میتونم همون طور که دوسم داری دوستت داشته باشم .

 

یواش یواش ، دل دادم ، تردید رو کنار گذاشتم ، خودت هم معترف بودی که این تردید از روز اول در من بوده ،و بخاطر تو از بین رفت ، اما حالا که من در اوج یقین و موهبت عشق توام چرا تو باید تنهام بذاری؟

 

چرا نباید حالا که میدونم بهتر شدی و تا حدودی بهبود پیدا کردی ، بازم از تماس با من خود داری کنی؟

چرا باید من چشم انتظارت بمونم ، اونهم این همه مدت و آقای دکی از چندو چون رفتن تا مداوا و اقامتت با خبر باشه ؟

 گاهی حس میکنم  این ها همه انتقامی بود که مامانت بابت اون حرف هاداره ازمن میگیره ..!

با اظهار بی اطلاعی من و در اوج بی خبری و دلواپسی و تشویش نگهداشتند ، شما هم که با پیدایش مبحث دپرسیون و افسردگی مزمن بهار تا پاییز سالانه خودتون ، کوچکترین توجهی به دل دردمند و عاشقم نکردی ؟...!

اما من پشیمون نیستم ، بابت تردیدم در ابتدای عشق تو طاوان سختی رو دارم پس میدم . نمی دونم این بحران کی تموم میشه ؟ نمیدونم تو واقعا" کی دلت واسم تنگ میشه و باهام تماس میگیری ؟ اما آنچه مطمئنم میکنه و من هر لحظه به عشق تو راسخ تر و امیدوار تر میکنه ، همون دوست داشتن های صادقانه تو بوده ،همون در طبق اخلاص قرار دادن احساست نسبت به من بوده و اطمینان دارم تو همین روزها با یک تماس پر مهر و محبتت مثل روهای سرد زمستون 85 که صبح ها هر دو در مسیر رفتن به شرکت بودیم و من پشت تلفن با شندیدن صدای پر مهرت و گوش کردن به توصیه های مدبرانه و بهداشتی پزشکی تو قند تو دلم آب میشد ، من و از نگرانی و دلمردگی و تشویش نجات میدی .. من اطمینان دارم  نانازم .....

 

پسر نازت بی صبرانه چشم براهته ....

                                                                          

                                                                                بیست یکم شهریور هشتادو شش تهران

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:6 توسط آرام


نامه هفتم :

امشب بیستم  شهریور و هفدهمین شب تنهایی من است ، هفده شب دارم  با خدای خودم راز و نیاز میکنم ، و التماس کنان در خواست دریافت خبری از سلامتی تو، اما افسوس از خود تو  ....

 

اما ظاهرا( دکی جون) مقرب تر از من بوده در پیش درگاهتون ، چرا که با سماجتهای مکرر و تماس های پی در پی من ، بناچار اقرار فرمودند : شما در ابوظبی هستید ، و با توجه به استفاده از داروها و محیط جدید مداوا حالتون از زمانی که ایران بودید  خیلی یهتر شده (خدا رو شکر ).

 

نمیدونم ..!  چرا  تا این حد برات غریبه  بودم ؟

تو  حتی موقع رفتن یک خداحافظی تلفنی هم نکردی !

یعنی من  لایق نبودم ؟ منی که  اون همه عشق و احساس رو به پات ریختم  . 

تو مقصد رو دبی ، بیمارستان ایرانیان اعلام کردی ، بعد سر از ابوظبی در آوردی ...!

تو صداقت ، وفاداری طلب کردی  و منم از همه چیزم برات مایه گذاشتم ، پس این دوز و کلک بازی ها چیه ؟؟؟

مسئله امنیتی و نداشتن تلفن ثابت و این خزعولات کدومه ؟

یعنی تو در این هفده روز رو به موت بودی ، که نتونستی یک تماس با من بگیری ، پس چطوری تو این مدت دو بار با خانواده تماس گرفتی که مادرت اظهار بی اطلاعی میکنه و بهناز یا دکی جون برگرده بگه تا حالا 2 بار تماس گرفته ....(خانمی که جواب تلفن رو داده گفته خواهرشم، که صد البته همون آدمهای دور بر دکی جون بوده)

 

اصلا" به ذهن گرامیتون خطور کرده توی این مدت بی خبری من بدبخت  تو این بیابون بی آب و علف چی داره  بهم میگذره ؟ با غم دوریت چطوری باید سر کنم ؟ روزی چند بار به درگاه خدا زار بزنم و طلب سلامتی و کسب خبری از احوالت کنم .

راستی ، واقعا" اگه حالت بهتره بر اساس گفته های اقوام و دوستان ، و تا حدودی مشکلاتت بر طرف شده به قول مامان محترمتون ، پس چرا سراغ من مادر مرده رو نگرفتی  ؟ چرا یک تماس با من نمیگیری و من رو از این همه تشویش و نگرانی نجات نمی دی ؟ مگه من همون عشق آرامش دهنده زندگیت نبودم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

 

 نمیدونم همه این رفتارها و اعمال تو داره بشدت من و دیوانه میکنه ، خدا کنه که من در اشتباه باشم ، اما گمون کنم اشتباهی در کار نیست ! چرا که، اون چیزی که میبینم میتونم باور کنم .

من و از این آشفتگی نجات بده ...

به حرمت نون و نمکی که باهم خوردیم ...

و به حرمت لحظه های پر از آرامشی که در کنار هم آسائیدیم ...

 منو از این مرداب بیخبری و تشویش نجات بده ...

چشم انتظارت میمونم ......

 

 

بیستم شهریور 86

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:2 توسط آرام |


کاملا محرمانه !

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:17 توسط آرام


نامه پنجم :

روزها و ماه‌ها از پيِ هم مي‌گذرند

 

دي ........................

 

بهمن ......................

 

 اسفند .....................

 

نزديك می شوم به دورترين خاطره از تو

 

شبی که برای اولین بار در فرودگاه مهرآباد

 

با یک دسته گل مصنوعی ،

 

برای دیدنم سراسیمه خود را

 

 به تهران رساندی

 

کسی چه می داند

 

شاید سفره هفت سین

 

یا دعای آشنایی

 

خیال های من  را به آسمان برده بود

 

تا امروز  روحم در کنار تو باشد...

 

                                               ۱۴ شهریور ۸۶

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:49 توسط آرام |


نامه چهارم :

 

چقدر دنبالت گشتم   و از تو هیچ خبری نبود...!

سرم سرگیجه می رود...!

نفس هایم رو به آخراست...!

این آفتابگردان کوچک فقط نگاهت را می خواهد...!

اما دریغ از قطره ای!

یادت نبود قبل رفتنت بگویی ،

 زمستان دلت « قطبی » است؟؟؟؟

شعری نسراییده ام تا برایم ،

اشکی هدر دهی!

لبخند های رنگ پریده ام را

به آسمان خاکستری  این شهر پر فریب ،

تا مرگ لاله ها ،

فروخته ام...

ضرباهنگی در رگم نیست تا

وحشت تنهایی ام را ببلعد!

دستی نیست تا دستهای سردم را امید

نوشتن دهد...!

سراب غفلتم را امروز ، بیداریم ،

هیهات می کند...

دخترک عروسک خواه دیروز ،

امروز زنی از قبیله تاریکی است ،

که هر نفس ماه را می کُشد تا ،

شاهد گریه هاش نباشد.

وجدان ترس آلودت را برایم برهنه کن!

بگذار در شیار خنده های جاهلانه ات تورا بیشتر ببارم!

بوی تند فضاحت این سردرگمی ،

لبهای بی بوسه ای که بارها تورا طلب می کرد ،

همه و همه

تنها دارایی این نفسهای سرکش من است!

تو ، تاریک مباش!

هنوز ماه به شعرت سَرَک می کشد...

تورا چه ربط به غربت؟؟؟

اینجا ، مردی هست ،

که تا همیشه در انگیزش ترانه ای می سوزد...!

 

                                                                                        1۳ شهریور 86

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:24 توسط آرام |


نامه سوم

 

بهاره خوبم  ، خوشبختی ، نامه ای نیست  که یکروز نامه رسان زنگ درب خانه رابزند  و آن را  بدستهای منتظر تو بسپارد .

خوشبختی  بسان  عروسکی ساختنیست ، آن هم  از جنس عشق و ایمان  و تو  این عروسک را چه استادانه ساختی و بمن هدیه کردی ، زندگی بدون روزهای بد  نمی شود. بدون روز های اشک و درد و خشم و غم . اما روزهای بد همچون برگهای پاییزی ، باور کن شتابان فرو میریزند ،و در زیر پاهای تو اگر بخواهی استخوان میشکنند .

 

عزیز نازنینم :

برگ های پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن  به مفهوم درخت ، و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت ، سهمی از یاد نرفتنی دارند .

 

مهربانم : امشب یک هفته از رفتن تو میگذرد ، هفت شب از پر کشیدن تو  ، هفت  شب تنهایی مفرط توام با اشگ و آه واندوه  برای من و هفت شب دوری از عشقی که تو برایم ساختی .

 

 دراین هفت شب ، هر شب با مامان در تماس بودم ، گمان میکردم او خبری یا پیغامی از تو برایم به ارمغان پیشکش کند ، اما افسوس  که با کمال خونسردی به من گفت بد بدلت راه نده منم خبری ازش ندارم .مگه میشه مادر آدم یک هفته هیچ خبری از فرزند سخت مریض و افسرده اش نداشته باشه ..

مگه امکان داره با اون وضعیت و حال روحی که تو داری ، از ایران بری منزل آشنایی در فلان جا  و نه تماسی ، نه خبری ، حتی برای مادر که تو زندگی عزیز ترینه ، حالا من به کنار  ..

 

سیل اشگ توان نوشتنم را طاق کرده و تحملم را افزون ، نمی دونم چطور میخواهی بعدها برایم جوابی قانع کننده توام با رضایت خاطر ارائه کنی ...

 

 

 

  رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم   ..                

            بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم ..

                  یاد من نبودی اما من بیاد تو شکستم ..  

                       غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم..

                                 هم ترانه یاد من باش ، بی بهانه یاد من باش..    

                                            وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش ..

                                                  اگه دوری اگه نیستی ، نفس فریاد من باش  ..           

                                                                   تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش ..

 

 

                                                                                                      دهم شهریور 86

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:52 توسط آرام |


 

نامه دوم

 

بهاره خوبم  ،  نازنین وجودم ، امروز سومین روز  رفتن تست و انگار سومین روز مرگ من ..

سومین روزی که تو  رفتی و هیچ خبری ، تماسی ، حتی کوچکترین نشانه ای از تو  ندارم ..

 

مهربانم  ، گویی سه روز است که مرا در گور بگذاشته اند ، و من در گور سرد و نمور و تاریکم انتظار آمدنت را میکشم ..

 

خوب من : زندگی ام  بی تو ،گویی دچار نوعی تزلزل و بنوعی افول گردیده ، هیچ گاه در طول عمرم این چنین احساس یاس و نا امیدی نکرده بودم ، و تا این لحظه هیج گاه خود را این چنین تنها نیافته بودم .

 

مراسم شب سوم مرگ روحم و نکبت تنهاییم که در آن  هیچ کس بر مزار من مادر مرده نه ،می نگرد و نه میگرید ، در اوج تنهایی و بی کسی در قبرستان  سرد و خالی دلم بی تو طی شد ، و من با آشفتگی بی صبرانه در انتظار خبری از تو  در حال جان کندن  هستم  ..

 

نانازی من : پسر نازت  از دوری و بی خبری تو  حالی بس منقلب و مزاجی بس متهوع و ادراکی رو به افول دارد ، گویی درد و رنج و مشکلات بیماری تو در من نیز بیکباره  تشدید گردیده .

 

اکنون میفهمم  درد های تو را ، بی حوصلگی و افسردگی های تورا ، رنجها و مرارت های تورا ، و تو  وای که چه صبور بودی و چه با وقار متحمل این همه درد و رنج و عذاب و من چه بی طاقت و بی حوصله چون طفلی بیمار که چشمانش را بدرب اتاق دوخته تا مام از راه برسد و تیمار داریش کند ..

 

در حسرت شنیدن صدایت ، یا خبری از احوالت ، یتیمانه چشم به صدای زنگ تلفن دوخته ام ، همچون کودکی یتیم که برای شنیدن صدای پای مادرش از پشت درب گوش ها  را تیز میکند ..

 

بهاره عزیزم : گویی دیگر هیچ نمی شنوم ، هیچ نمیبینم ، و هیچ درک نمی کنم تا زمانی که صدایت کلام  جان بخش و روح نوازت مرا از این بحران برهاند ..

 

تو را من  چشم در راهم ..

صدا کن مرا از آنسوی آبها ، از آنسوی مرز ها ..

طاقت دوریت در من نیست ، گویی روح و روانم را در هاونی بس فولادی میکوبند ..

 

تو را من چشم در راهم ..

    تو را  من چشم در راهم ..

           تو را من چشم در راهم ..

 

                                                                            تهران  ۵ شهریور 86

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 20:24 توسط آرام |